مرتضى راوندى

433

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

افغانان 1200 تن كشته شدند . هنگام عقب‌نشينى ، كاشانيان نيز با امان اللّه به جنگ برخاستند ، محمود از شنيدن اين وقايع سخت آزرده شد . هرروز دوبار در شهر اصفهان گردش مىكرد مبادا اصفهانيان از قزوينيان سرمشق بگيرند و بر او بشورند . در اين موقع محمود نيرنگى به كار برد و گفت مىخواهم تمام بزرگان اصفهان را نزد شاهزاده بفرستم تا بين ما آشتى برقرار كنند . امرا و بزرگان از خانه‌هاى خويش خارج شدند تا با لطفعليخان به تبريز بروند . محمود در 12 ژانويهء 1723 همگى را براى سان فراخواند و كسانى را كه عازم تبريز بودند ، گردن زد . » « 367 » در كاشان ، خوانسار ، يزد و ديگر نقاط مردم به مقابله با افغانها مشغول شدند و ميهن‌دوستى خود را به ثبوت رسانيدند . مخصوصا مردم قريهء بن اصفهان هيچگاه تسليم افغانها نشدند . در سال 1136 ه . اهالى قزوين بر اشرف افغان شوريدند و جمعى از افاغنه را كشتند . در نتيجهء اين شورشها و قيامهاى اعتراضى ، محمود بر خود بيمناك شد و به قتل و كشتار مردم پرداخت و در مجلس بزمى كه به سال 1136 ه . ترتيب داد ، از تمام رجال و مأموران عاليمقام ايرانى دعوت كرد و ناگهان جملگى را به قتل رسانيد و به مردم اصفهان غرامتهاى گران تحميل كرد . مقاومت مردم جنوب ايران مخصوصا اهالى شيراز و كوه‌كيلويه شايان توجه بود . شاه طهماسب دوم فرزند شاه سلطان حسين از طرف ايالات شمالى ايران ( گيلان و مازندران و آذربايجان ) به شاهى شناخته شده بود ، ولى چون از مردم بيم داشت و مانند پدر خود مردى مهمل و نالايق بود ، عمر خود را به بطالت سپرى مىكرد . در ميان مورخان اين دوران ، محمد على حزين ، مواردى چند از مقاومت تودهء مردم را در برابر متجاوزين افغانى نقل مىكند ، از جمله مىنويسد : « دار السلطنهء قزوين را كه به تصرف درآورده بودند ، روزى عوام و مردم بازار به هم برآمده شمشير در افاغنه نهادند و چهارهزار تن كمابيش بكشتند و شهر را به ضبط خود درآوردند . پس از چندى ، باز لشكر بر سر آن شهر كشيده به عهد و پيمان متصرف شدند . و همچنين در قصبهء خوانسار عوام شوريدند و جمعى از افاغنه را با حاكم و سردارى از ايشان كه وارد شده به جايى مىرفت در ميان گرفتند و در يك روز سه‌هزار تن بكشتند . و از غرايب آنكه بعضى دهات حقير ، كه به هر نوع ذخيره آذوقه داشتند ، در مدت 7 سال كه استيلاى افاغنه واقع بود ، حصار نااستوار خود را حراست نموده جز صفير تفنگ از ايشان به افاغنه نرسيد و چندان‌كه در تسخير آن قريه‌ها در آن مدت مديد كوشيدند ، سود نداشت . و ايشان پيوسته در تك‌وتاز بودند و با وجود غلبه ، گاهى از بيم و هراس و گاهى از دستبرد رعيت و سپاه آرامى نيافتند . » حزين در جاى ديگر سفرنامهء خود ضمن بيان « پايان كار اشرف افغان » بار ديگر از دلاوريهاى مردم سخن مىگويد و مىنويسد : « رعاياى جميع دهات و نواحى ، اگر همه ده خانه بود ، دست به تفنگ و تير برده بر روى لشكرى به آن عظمت ايستاده ايشان را مىراندند و از

--> ( 367 ) . سرگيس گيلاننتز ، سقوط اصفهان ، ترجمهء محمد مهريار ، ص 76 به بعد ( به اختصار ) .